21.همچین آدمیم من!

دوشنبه 28 تیر 1395

حس گر مخم خیلی رمانتیکه جوری که یک آقا بهم اشاره کنه بگه این خانم رو میگم ، یا پیش اون خانم ِ  ، یا حرفهای ریز خانم ِ با خانم که فلانی فلان مدرک رو داره آره فلان جا کار میکنه ایکس سالشه ،  مثل یک فیلم کوتاه 60 ثانیه ای یهووووو آهنگ تایتانیک پخش میشه و ازم یک فرشته ی بال زن که پلکاش دو متره! و 200000000000000 دور در دقیقه پلک میزنه  و دستاش گره کرده به هم پیچیده است و روی ابرها پرواز میکنه میره رو ابرها ... البته با کف دستم ابرهاش اینور اونور می دم و اخم میکنم و عقلم میاد سر جاش ، سر به زیر و خیلی جدی مشغول به کار میشم!


امروز یک چیزی رو فهمیدم ، این که یک کار از کارهای ارباب رجوع رو زوم کردم به شرایط خاص در محلی خاص نگو در محل های خاص دیگه هم قابل حل بود!! بدبخت فلک زده رو اطلاعات کشی میکردم می فرستادمش اونور دنیا میگفتم برو اونور بگیر!! حالا اون بماند تصور رییس هم بماند ،  به من چه خودشون گفتن خوب! دلم به حال ارباب رجوع هام سوخت! :(



نظرات (1)
اخیییییییی ارباب روجوعاااااا تو این گرمااااااا هی اینور اونورمیشن
چ خوب ک مینویسین...
پاسخ:
دلم براشون سوخت ، از نا آگاهی من بود که نمیدونستم امکانش هست راه نزدیک تر کارشون راه بیفته
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد