X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

11. چقدر دوست دارم جمله رو بگم و بشنوم

سه‌شنبه 22 تیر 1395
خیلی وقت بود که یادم رفته بود چطوری دوست می شدیم با هم . چطور دوست هایی می شدیم برای هم . معنی دوست و دوستی چی بود . چطوری میشه دوست رو شناخت . کی دوسته کی دشمنه کدومشون بی صداقت لباس اون یکی رو پوشیده و بهت لبخند میزنه یا بهت اخم کرده . کی دوسته کی دشمنه . خسته و خوابالود سوار بی آر تی شدم . دختر بچه رو سکوی آهنی بخش خانم ها نشسته بود . جا برای نشستن من نبود ایستاده بودم و به در و دیوار میزدم خودم رو یک جا تکیه بدم تا راحت این چند ایستگاه رو تی کنم . پاک و بی آلایش بهم دوستی رو نشون داد بی حد و مرز . به دختری که شاید ازش 17 سال بزرگتر بود و لبخند به لب نگاهش میکرد ، به سادگی و خیلی راحت رو کرد و با خنده گفت : اسم من لیلاست ، با من دوست میشی ؟؟

10. یک خانم پر از عطر زنانگی ...

سه‌شنبه 22 تیر 1395

شاید چیز عجیبی به نظر برسه .

اینکه با این سن و قد و هیبت  دوست داشته باشم یک دختر بچه ی کوچیک باشم بچگونه حرف بزنم و یک عروسک پولیشی دستم بگیرم و محکم بهش بچسبم . دامن کوتاه با یک تاپ تنم باشه و آسمون و زمین رو بهم گره بزنم . مامان شاد باشه و قربون صدقه ام بره و من بپرم بغلش و باهاش بازی کنم . دستاش بکشه روی سرم و نوازشم کنه . وقتی صدای در اومد بپرم بغل بابا ، همون جور که باباهای خسته وزن دختر بچه هاشون رو با هزار تا غر تو دلی تحمل میکنن و انگار معشوق کوچولوی خدا دادیشون در آغوش کشیدن . دوست داشتم تمام هم و غم و آرزوهام محدود میشد به داشتن بزرگترین باربی توی مغازه و خوردن شکلات و داشتن یک کیسه پر از حله و حوله و یک النگوی طلایی توی دستم و یک خواب آروم شبونه بی هیاهو که رویاش یک شازده ی عصب سوار و سیندرلا و کفش های بجا مونده با اون لباس های عروسکی سفید .


از سمت دیگه یک خانم تمام کمال بشم آماده برای آرامش یک مرد یک خانواده یک خانه ، یک آغوش یک پرنسس زیبای دوست داشتنی و مهربون و دلنازک ، که خسته از کار ضرح خشن سرکار رو در میاره و کلید در رو می چرخونه و میشه خانم یک خونه امید یک خونه خلاصه بشم تو یک رژ لب زنونه و یک مژه های فری و پیراهن بلند لخت و خواب عصر دلچسب و بوی غذا و آرامش شب و چشم انتظار چرخیدن کلید توی در ، تشنه ی یک جرعه مردانگی و پناهی امن ، صدای نفس های آرام بخش .


انگار این دو حالت رو ریخته باشن توی مخلوط کن و گذاشته باشنش رو دور تند ، از من و ذهنم اینا رو ساخته .ازم  اینا مونده ...


9. ورزش بی ورزش!

سه‌شنبه 22 تیر 1395
اولین بار بود پام رو تو کلاس ورزشی می گذاشتم . تا قبلش جرات نمیکردم تنهایی برم دنبال ثبت نام و ... . چند جلسه اول حس خوبی داشتم . موزیک بود و ورجه وورجه و شلنگ تخته انداختن .  مدتی گذشت انگار توقع من بالا تر رفت . محیطش رو دوست نداشتم . احساس میکنم نقطه مرکزی سیبل کلاس ورزش می تونه مربی ش باشه ! که تمام نا خوش آیندی هات ازکلاس رو برات کم رنگ کنه . می تونه بهت انگیزه بده و با روحیه و بشاش باشه . ولی وقتی کسی که شوق داره رو به جای ور دستش قرار دادن می فرسته اون انتهای کلاس تا تمرکزش بهم نریزه ، تمرین درست نمیده و راهنمایی نمیکنه و انگار واسه خودش ورزش میکنه و یک بند بهت میگه تکون بخور وول بخور چشم منو دور دیدی ثابتی و ... حس خوبی نمیده . دلت می خواد عوضش کنی . دیگه اونجا نری .. حس تنوع طلبیت هم بهت میگه شاخه دیگه ای رو از ورجه وورجه امتحان کنی . من ورزش سخت و سنگین و نفس گیر رو دوست ندارم برام حکم شکنجه رو داره . ولی آمان از ورجه وورجه و آهنگ و اصوات آزاد شده و خنده و لب های کشیده ، آرامش و حرکت های لذت بخش آهسته و تن آرامی ، انگار روحت رو تازه میکنه ...

8. مترسک جا مانده ...

سه‌شنبه 22 تیر 1395
پنجره ی قطار محوطه ی صحرا شکل رو نشون میداد . خونه های کاهگلی . مزرعه . خاک های رنگ و وارنگ . دو تا مترسک از قاب شیشه رد شدن . برای اولین بار بود مترسک واقعی می دیدم . با حرکت باد تکون میخوردن درست مثل کسایی که از قطار جا موندن و با تمام قوا می دوند تا به قطار برسن و فریاد میزنن هییییییییییی وایسا وایسا منم میخوام بیام!

7. ماورای طبیعت

سه‌شنبه 22 تیر 1395

تو گوگل سرچ کردم رهایی از انباشتگی نمیدونم چطوری شد به کلیپ های صوتی جذب فراوانی و آرامش و ... رسیدم . گوشی رو گذاشتم تو گوشم و دراز کشیدم و گوش دادم . تمرکز کردم رو چشم روی سر یا همون چاکرا پیشانی . یک آن وحشت تو جونم اومد انگار از یک اتفاقی خیلی وحشت زده بشی . ادامه دادم گفتم ترسم می ریزه . با چشمای بسته حس کردم از پیشونیم نور میزنه ترسم بیشتر شد . حس کردم یک روزنه ای رو به مغزم باز شده و نور ازش وارد جمجمه ام میشه . بازم ادامه دادم . یک چیز خیلی وحشتناکی بود که حس کردم . جذب سلامتی و جذب آرامش رو هم بعدش گوش دادم  ، موقع جذب آرامش و تشکر از فرشته های آرامش بود که حس کردم سینه ام سنگینه انگار یک توپ فلزی با وزن خیلی بالا رو سینه منه . ریه هام انگار کوچیکن و هر چی نفس میکشم تنگه . کش لباسم حس خفگی بهم میداد . عصبانی و کلافه شده بودم انگار اون کش باعث بانی باشه . خودم رو  سرزنش کردم به خریدم که باز چیز درست حسابی نخریدی . اصلا این چیه شب تنته و فقط و فقط لباس خواب راحت بپوش و مدیتیشن به پایان رسوندم .

امروز که از خواب پا شدم اثرات آدم وحشت زده توی من بود . مثل همیشه که عصبی می شم یا ترس شدید دارم سمت معده و پایین شش هام گرفته بود . حالم نا خوش بود . یاد ترس هام از فضا ، از جن ، از خواب های ائمه ، از خواب های ترسناک ، از طلسم و جنبل و جادو افتادم! من از حس و حالات عجیب و غریب چاکرا و ... شدید ترسیدم . احساس میکنم چاکرا پیشانی من خیلی خیلی قوی و حساسه . نمیدونم چی کار می تونم بکنم . یک چیزی رو خوب میدونم حالت های ترس شدید رو دارم بدون اینکه دلیل محکمی برای ترسم وجود داشته باشه . یک معلول بی علت . امروز اصلا حال درستی نداشتم الان هم . انگار مدیتیشن و چاکرا و مراقبه و ... حالم رو بد میکنه و من نمیدونم دیگه برای رسیدن به آرامش دیگه باید به چی متوسل بشم . بگم پناه می برم به خدا از ترس های شدید بی علتم ! از دلم در اومد این جمله.

امروز با همین حال عجیب غریب یک خبر بیشعور! نا دوست داشتنی هم شنیدم که حالم رو عجیب گرفت ، صدام در نیومد با ارباب رجوع صحبت کنم . اونجور که ازم انتظار داشتن نبودم . خیلی زحمت کشیدم خیلی تلاش کردم اما مثل ماست با حرفا وا رفتم . من و با افراد کمی قبل تر وارد کار شده مقایسه میکنن ! مثل کسی شدم که برای امتحانش کل سال رو زحمت کشیده و شب امتحان کلی خونده و کل سوال ها رو با راه حل درست رفته و بعد امتحان فکر میکنه از 20 نمره 100 گرفته ولی وقتی جواب 7 رو می بینه انگار برج شونصد طبقه رو سرش آور شده و کل خستگی رو تنش می مونه ! بهش میگن چند تا ریزه کاری رو اشتباه کردی که گند زده به کل برگه ات و تو فقط فکر میکنی که مثل بقیه عالی هستی و عالی کار کردی و بهش فرجه میدن که شهریور ماه بیاد امتحان بده .

دلم درمون میخواد . دلم امنیت و شجاعت میخواد . خستگی این چند ماه  به تنم مونده ...

6.

دوشنبه 21 تیر 1395

من آدم خلاقی هستم . اینو لکه های روی دیوار حمام تو ذهنم انداخت که تداعی کننده تصویر یک زن بود . اگر یک ماژیک یا یک چیز کشیدنی بود که روی دیوار جواب بده قطعا می کشیدم و کاملش میکردم . یادم میاد دستشویی قدیمی مون ، یک آدمک بود که لب کاسه نشسته بود و مشغول بود ، در جواب اینکه من از نقش و نگار کاشی همچین چیزی رو تصویر ذهنی می دیدم ، زشته عیبه بده و ... شنیدم . رو کف دستشویی اداره هم اسم خودم رو روی خط و خطوط سرامیک کف دیدم . یا نه وقتی چراغ دستشویی خونمون روشنه و آب کف سرامیک میریزم لامپ یک بار مصرفش به شکل یک آیکون چشمک زن خندون در میاد!

خلاقیت من به کف و دیوار و سقف  دستشویی و حمام ختم نمیشه .  زنگ نقاشی بود با لذت بسیار روی یک برگه آ 4 چهار راه کشیدم پت و پهن! مداد رنگی شونصد رنگه نداشتم کف خیابون آبی کردم ، خط آبر ماشین های رنگی و یک چراغ راهنمایی نقاشیم تموم شد ، در حالی که بچه های دیگه داشتن خونه و دود کش و آپارتمان و آنتن می کشیدن و ماهی و حوض و سفره ! یهو در باز شد انگار گوریل انگوری وارد کلاس شده باشه یک معلم نقاشی بی عصاب که انگار از اینکه با بیل زدن تو سر باباش ناراحته و مسببش هم نقاشی منه اومد داخل ، با ابروهای تو چشمش رفته زد رو چهارراه من و گفت اینو کی کشیده ؟ شایدم گفت این نقاشی مسخره رو کی کشیده ! اینم شد نقاشی این چیه کشیدی ؟ وقت هست یکی دیگه بکش! گند زد به حال خوشم . یادم نمیاد مثل بچه های دیگه از اون خونه های شیربونی کشیدم یا نخل توی یک جزیره دو سانت در دو میل وسط یک دریای آبی پر درخت تکراری!

یک تابستون هم که مرحمت کردن ول خرجی کردن که من گل سازی با فوم رو یاد بگیرم که بازارش کلی داغ بود ، با نگاه کردن به گلهاش یکی مثل همون رو درست کردم گذاشتم کنج خونه جوری که دختره میخواست پول آموزش رو بگیره از من! که بعدش در ادامه همون انگیزه دادن ها هر چی گل ساخته بودم یا هدیه دادن  یا اینکه با عبارات این چیه درست کردی رونه سطل آشغالش کردن که من یک وقت از درس و مشق و آینده سازیم عقب نیفتم!

الهه وحی نازل شده بود که من فقط باید صبح تا شب کتاب های مزخرف مدرسه رو بگیرم دستم و زوری حفظ کنم ، مجله روزنامه جدول کتاب های دیگه رمان و داستان ممنوع بود ، یک بار سر امتحان فیزیک لج کردم آخه کتاب فرعی رو ازم گرفتن تا زورم کنن تا خرخره مخم رو از فیزیک پر کنم! منم نکردم و فکر کنم تجدید شدم! حالا که فکرش میکنم از هر چی کتاب خوندنه متنفرم یا بهتر بگم بی میلم! دو صفحه می خونم و پرتش میکنم اینور و اونور ! اما از خلاقیت خوشم میاد ، از ساخت خیلی چیزا خوشم میاد ، از تبدیل غذا ها به همدیگه ، از درست کردن غذای خوشمزه از ته مانده ی غذای قبلی ، از وسایل که میشه ازشون چیزایی ساخت ، از اینکه عینن یک نقاشی رو نمیکشم و بهش یک چیز و کم و زیاد میکنم . به راه حل هایی که به ذهنم میزنه و ارائه میدم .

هیچ وقت دوست نداشتن من برم کلاس نقاشی یا نوازندگی یا ....نون توش نبود . خرج نکردن .

تو حمام بود . با دیدن یک چهره از یک زن با لک های مدل کاشی یادم اومد منم خلاقیت دارم . خلاقیتی که مدت زیادی تو کما بود .

5. تپل ِِدوست داشتنی به قدر شجاعت

دوشنبه 21 تیر 1395

با خوردن میونه خوبی داشتم . عاشق خوردن لواشک و چیپس و پفک و آلوچه و ویفر بودم . بابا آدمی نبود که زیاد پول بزاره کف دستمون . هفته ای 200 تومن بهم میداد . از اونجا که اجازه نداشتم پام تنها از در خونه بزارم بیرون مامان رو زور و فشاری می فرستادم مغازه تا با یک کیسه پر حله حوله بر نمیگشت ول کن نبودم! از بس حول بودم همه رو یک روزه می خوردم و عزا می گرفتم که تا یک هفته پول ندارم و برای خریدن خیلی چیزا باید تا هفته ی دیگه سر کنم .

بابا اجازه نمیداد برم بیرون برم مغازه . من و میزد . مثل ّ سگ ازش می ترسیدم شاید بهتر بگم از ضربه ی کف دستش توی صورتم یا لگد و درد کمربند توی تنم! یک بار بابا که سر کار بود و تو خونه تخم مرغ نداشتیم فقط من بودم و مامان ، از اون اصرار و از من انکار و ترس که اگر بابا میاد منو میزنه برم تخم مرغ بگیرم . مغازه دو کوچه بالا تر بود . گفت دنبالت میام . پریدم مغازه تخم مرغ خریدم توی مشمبا بود با بقیه پول . وسط راه با دیدن بابا و همکارش زهره ترک شدم تا مامان و پشت چادر گل گلیش قایم شدن با سرعت دویدم . مامان میگفت نترسم مراقب منه . بابا صداش گذاشته بود روی سرش . از اون لحظه ها چسبیدن من به در برای قایم شدن پشتش ، صدای مامان که من فرستادمش بقیه پول هم آورده ، صدای غلط کردی بابا به مامان ، صدای خودم که نزن ببخشید دیگه نمیرم و ... یادمه . زهره چشم گرفت از مادرم که هیچ وقت دیگه منو مغازه نفرسته .


بزرگ شده بودم . بهم میگفتن برو مغازه اما من دلم نمی خواست . میگفتم خودت گفتی نرو منو میزدی . میگفت الان فرق داره دیگه بزرگ شدی . تو ذهنم مونده بود این حریص بودن . هیکلم خوب بود تا دوره راهنمایی . ولی هی زمزمه میکردن داره چاق میشه . کمتر بخور . نزار چاق بشی . فیلا ن فلان و بهمان . از اون اندام قلمی  فقط اونی یادمه که لباس بادمجونی اکلیلی فرم دختر خاله به زور تنم کرده بودم که منو ببینه . و نصیحتم کنه که بیشتر از این چاق نشم . اون لباس قشنگ که به رنگ پوستم می اومد و منو مثل پرنسس ها کرده بود . یقه اش دلبری بود و پایین دامنش پفی مدل ماهی . بقیه عکس ها و قامتم شده بود نا زیبا . شده بود نخوردن و خوردن بیش از اندازه . شده بود حریص بودن و جواب پس دادن . زندگیم به اضافه وزن گذشت و نصایح و تذکره ها . و من دوست داشتم مثل بقیه راحت غذام رو تست کنم . راحت لباسم رو بخرم . راحت همون طور که هستم دوست داشته بشم . همون طور مردی مرا  دوست داشته باشه و طلب کنه که دستام رو توی دستش بزارم . زیبا باشم . خوش قیافه و زیبا .


من با پیام ها یی که احساس دوست نداشته شدنم رو بهم منتقل میکرد بزرگ شدم . غذا خوردم اما اکثرا بدون لذت . فقط میخوردم تا صدای معده ام را خفه کنم . تا بگم از خوردن خوشم نمیاد و دلیل بیارم برای این مردم حراف و دهن گشاد که من کم غذا هستم و خودم را برای مدت های ساعت حتی تا عصر گرسنه نگه میدارم و یادم می رود که این معده بی نوا سر زمانی مقرر لازمه سوخت رسانی بشه و حق داره لذت ببره از خوردن غذا . بدنم رو زجر دادم که مبارزه کنم با حرف دهن گشاد ها به ورزش های سنگین و بدو بدو ها و ... نا دوست داشتنی . بعد از طریق هایی فهمیدم که پروانه ی من کم توانه و مثل پروانه های دیگه کار نمیکنه . انگار ضربه ی سختی به روحم وارد شده باشه . دیگه دلیل داشتم برای حرف های مردم اما غصه دار هر چه کشیدم شدم . من خودم رو دوست نداشتم .

من یک تپل هستم .  که با دیدن سه تا عکس از عروس های تپل توی اینستاگرام خنک شدم و امید وار .  دوست دارم همان طور که هستم مرا دوست داشته باشند . دوست دارم خوش اندام باشم و زیبا . دوست دارم برای تغذیه ام کاری کنم . من فقط حریص بودن و متر کردن چاق و لاغری و ترس از سوال ها را در ذهن داشتم . لازم هست  برای خواب و خوراکم کاری کنم . گناه نیست اگر به اندازه ی شما ها غذا را دوست داشته باشم خوردن را هم . تپل بودن و دوست داشتن غذا گناه نیست . گناه نا عدالتی و فضولی و ناآگاهی شماست . چوب گناه خودتان را خودتان بخورید نه یک یا چندین بی گناه . هیچ کس کامل نیست .



4. از اون وقتی که دعا کردم و رفت و گفت برای کسی دعا نکن دلم چرک شده بود!

دوشنبه 21 تیر 1395

یک حسی دارم . مثل کسی که یک چیزی رو برای مدت ها فراموش کرده و یک مرتبه یادش میاد . یا مثل کسی که یک چیزی رو سالها پیش گم کرده و الان میان یک عالم گرد و خاک جایی که اصلا تو ذهنش نبود پیدا میکنه . منم این حس رو نسبت به دعا کردن دارم . الان حس کردم دعا کردن رو از زیر خروار ها فکر ذهنی خاک خرده کشیدم بیرون بدون اینکه خودم بفهمم . زمانی متوجه شدم که دستم بود و به بالا گرفتمش ! انگار یکی انگشتش رو سمت قلبم گرفته و تق تق لمسش میکنه . الان و همین لحظه همچین حسی نسبت به دعا کردن داشتم . نمیشه بی تفاوت باشه دیداری که با امام رضا داشتم . انگار دلم رو که به ضریحش گره زدم و برگشتم با دستهای نورانیش گره زده به خدا از اون گره های محکم . انگار واسطه ی آشتی شده .

خدا کنه دلم با پر های سبز خادم هاش پاک شده باشه از هر چی غم و غصه و بی قراری و قهره .خدا کنه با خدا آشتی شده باشیم .

باید به همکارم زنگ بزنم . یکی از بند های دعا اونجاست .

3. شاید یک بچه ی دوست نداشته شده .

دوشنبه 21 تیر 1395

از اون سن بالاهاست که مریض و خمیده است . از اون ها که اگر جوونی و قدرتشون زورگویی و شیطانی و با خنده و عذاب دادن گذشته باشه و درد و رد یک کمربند رو تندت گذاشته باشه یا فریادش لرزه به تنت انداخته باشه و هنوز شاید شکستن وسایل رو تو گوشت بندازه ، بازم دلت براش می سوزه و یک جور محبت رو انگار خدا تو دلت می ندازه که بهش برسی و دوستش داشته باشی . گاهی انقدر ازش دلگیر میشی و خسته که دلت میخواد بزنیش کنار و بری . شاید یک عذاب برای گناه کرده یا نکرده حسابش کنی این کشش رو . نگاهش کردم . یک جوری سرش پایین و غم ناک و کم توان نشسته که به خودم میگم شاید از اون آدم هایی که حس میکنه هیچ کس دوستش نداشته و بهش محبت نکرده و همه آرزوی نابودیش رو دارن  و دلشون میخواد ازش بکنن و انتقام بگیرن و ازش متنفرن و فقط و فقط دلش میخواست با بد بودن و زور گویی و شیطانی بودن انتقام این دوست نداشتن رو بگیره .جای محبت کردن تخم انتقام رو کاشتن تو دلش . دلش یک دل مهربونه که پیر شده و افتاده یک گوشه . منم اگر دوستم نداشتن اگر حس میکردم تردم کردن اگر هیچ علاقه ای نمیگرفتم اگر مثل تف توی دستمال رها می شدم الان با همه عالم و آدم جنگ میکردم و از این سیخونک زدن و اسیب زدن ها می خندیدم از اون خنده های درد ناک که به دل چنگ میزنه و توش فریاد قاطی میشه . حالا با ناتوانی پیری مثل یک مار زهری به خودش می پیچه و مجبوره ساکت باشه و مثلا مهربون . هیچ محبتی رو هم قبول نمیکنه و تهش همونه که بوده . نمیدونم این طور موقع چی کار میشه کرد ، میشه این آدم ها رو مثل یک دندون خراب کند و انداخت تو خیابون و رفت . میشه بهشون محبت کرد و جواب نیش و ناراحتیشون نداد . میشه به ترحم ادامه داد و جای تمام دوست نداشتن های سالهای زندگیش دوستش داشت . چی کار میشه کرد ... چیه که معجزه میکنه ... سرزنش یا فحاشی به آدم های بی سواد و بی رحم اون زمان ، یا پس انداختن بی حساب و کتاب حاصل از عشق و حال یا ت.ج ...ز نا عاشقانه ! یا شاید پیدا کردن مقصر ! یک آدم رو چند قدمی خودت می بینی که قبلا این خصوصیات داشته و حالا محتاج آدم های دیگه است حتی برای نون خوردن شاید برای زندگی ، لمیده کنار مغزت ...

چی کار میشه کرد ... یک سوال به دنبال جواب ...

2. بیا منو بخر!

دوشنبه 21 تیر 1395

از وقتی یادم میاد هشدار برای کبری یازده رو دوست داشتم . ماشین سواری تند و با سرعت بالا . موزیک و رانندگی رو هم دوست داشتم . بالاخره رفتم برای گواهی نامه گرفتن . محال می دونستم ماشین خرید رو . بچگی فرمون ماشین لوکس با کلاس و باحالم گردالی ِ چرخ خیاطی قدیمی مامان بود ایرادش هم این بود که دنده نداشت !

منتظر بودم گواهی نامه ام بیاد . چقدر رو ماشینش حساس بو د. میگفت نبینم یک هو ماشین برداری بری بیرون ها وایستا خودم بیام! از بچگی همین طور بود منم همان طور ، که دوست داشتم همه چیز مال خودم باشه تا منت مال کسی رو دوشهام سنگینی نکنه . بدم می اومد از اُرد و بکن و نکن و خراب شد و فنرش زد بالا و سو خت و پودر شد و تو کردی و تو کردی!  یک بار منو برد تمرین ، خوب رانندگی نکردم از بس زر زد ! چپ برو راست برو ! جلوت نگاه کن بچه رو زیر نگیری ! اینجوری نرو فرمون رو اونجور نچرخون! وسط سه راه خیلی وحشتناک برای من گیر داده بود اول باید عقب نگاه کنی بعد بری انقدر جیغ ویغ کرد و یک کامیون زپرتی که راننده اش احمق بود بوق زد ور گوش من که با دنده خلاص و کلی عصبانیت ماشین زدم کنار و گفتم خودت بتمرگ پشت رول و گورمون گم کنیم! من ترسیدم  ، اون همه چی رو انداخت گردن من و بی عرضگی! اونجا بود شاید که من از RD بدم اومد ولی خداییش انگار کاپوتش یک نقابه که زور میزنی چشات و بدی بالا تا جلوت ببینی اما با مخ میری تو سقف!

یک بار بعدش مثلا خواستن ترسم بریزه . گفتن خوابیده یعنی از نظر من که ولو شده بود کف زمین چسبیده بود مثل کنه صداش هم میزدی بیدار نمیشد ، بیا ماشین ور دار ببر تو پارکینگ ! مادر جان نشست کنارم یک خیابون رو با شیشه های دودی که انگار زده آدم رو کور کرده روندم ! مادر جان هم بالافاصله نشست رو صندلی شد علامه دارالنصایح! انقدر جیغ جیغ کرد و آی دختر و آی دختر مراقب باش و فلان فیلان و بهمان! که موقع رفتن تو پارکینگ با جیغ مادر جان که کمک کنه نریم تو باغچه اونوری رفتیم تو فاصله پله ای دو تا پارکینگ و ماشین ازش در نیومد . خانم غرغر زنان و اینا که حس بی عرضگی بهم میداد رفتن داخل! همسایه های آقا چنان کارشناس معرکه فضول سر رسیدن که خیر بده بهشون هیچی نگفتن ولی من آب شدم و چقدر خجالت کشیدم!  پدر جان هم هی میگفت ماشین بر ندار من برات می خرم . ماشین کس دیگه به درد نمیخوره . سر خورده شدم خودمم بهش دامن زدم . حرف دختره کلاس رانندگی پیچید تو گوشم که گواهی نامه گرفتی برای داخل کیفت یادگاری . منی که انقدر علاقه به رانندگی داشتم جاش ترسیدم .

حالا حقوق بگیرم . دارم با حقوقم دو سه تا میکنم که کی میتونم ماشین بخرم ، اول خونه بخرم یا ماشین . گیر کردم وسط راهنمایی با تدبیر و عقلانی بقیه ، یکی میگه پولات جمع کن خونه بخر ، یکی میگه جهازیه پول میخواد . یکی میگه مگان بردار یکی میگه پراید بخر زدی تیر چراغ و مالیدن بهش و رفت تو دیوار غصه ات نشه ، پدر جان هم پراید سه تومنی! دیده بود جوگیرانه میخواست بخره البته بهم گفت پولش خورد خورد بهش میدادم! خودم دلم پیش 206 آلبالویی بود ، یکی گفت آلبالویی بخری اول و اخر مال خودته ، یکی گفت سفیدش بخر ، یکی گفت برای دست اول ماشین خیلی روانی هست و پراید بخر! یکی گفت پراید سه تومنی به درد نمیخوره مدل 87 بخر ! یکی نتخ فرمودن 206 بدنش نمیدونم کجایی شده و بدون کف میشه مثل تشت بدون کفه سرت بیاری پایین کف خیابون می بینی !  یکی میگه با 20 تومن میشه تندر بخری! یکی میگه خونه بگیر یکی میگه برات ماشین واجبه!

من هستم و دو تومن سرمایه ی چندین ماه کار و این همه راهنمایی مدبرانه و خلاقانه و دانشمندانه !!  امروز مرخصی بودم و نقشه داشتم بعد سفر پاشم برم معاینه ی چشم و پلیس بعضافه 10 و کارهای واجب دیگه ! ولی نشد یعنی نشد که بشه چون یادم نمیاد که چی کار ها میخواستم بکنم و حس و حالش نبود و تنبلی !!

نمیدونم چی میخرم نمیدونم کی میخرم نمیدونم اول چی میخرم ...

اول اینکه گواهینامه ام قدیمی 5 ساله است که تعویض نیاز داره ...

دوم یا اینکه سوم  خرید ماشین ..

سوم یا اینکه دوم کلاس اموزش رانندگی و پیاده شدن اندکی زیاد مانیییییی برای ریختن ترس و مهارت کسب کردن!

از هرگونه راهنمایی و سازنده یا تجربه استقبال میکنم .

( تعداد کل: 51 )
<<    1       2       3       4       5       6    >>