X
تبلیغات
رایتل

18. جومه

جمعه 25 تیر 1395 ساعت 19:53
نمیدونم چطور خوابم برد فقط یادمه با نگرانی بلند شدم نگاه به ساعت  کردم 17 رو  دیدم . مثل کسایی که خوابشون می بره و جای صبح برای رفتن به سرکار ساعت 5عصر بیدار میشن و حول برشون میداره . کرخت و خشک و بی تاب . سریال اورژانسی  میبینم پرستار دکتر رو صدا می زنه که مریض رو آروم کنه ، دکتر جوری ادا در میاره که می مونم این پزشک متخصص بود یا یک دلقک !!! آدم نمیدونه کدوم رو باور کنه ، پزشک ها دست کمی از دلقک ندارن یا اینکه سریال های آبکی کشککیه! خلاصه اینکه عملیات خالی کردن کلیه و مثانه و روده (!) زدن رو هر جفتش!

17. اسمش قشنگ بود

جمعه 25 تیر 1395 ساعت 12:55

عاشورا بود . آخر های مجلس بود . قرار بود نهار پخش کنیم . مامان و دوستم اونجا بودن منم خونه . قراربود باهاشون تماس بگیرم . رفتم سمت تلفن ، تلفن رو با تمام هیکلش دور کرده بود و حرف میزد . انگار میخواست تمام مکالماتش رو با تلفن خونه ی ما از دلش در بیاره !

نشسته بود روی زمین جلوی پنجره ، سفره رو جلوش پهن کرده بودیم و ماست گذاشته بودیم . سبد غذاها اومد که پخش کنیم .یک دفعه داد زد 18 تا غذا اضافی برام بزار کنار برای بچه ها !!! هاج و واج زل زده بودم بهش مخم اِرور داد! هنگ کرده بودم چی بگم ، گفتم پخش کنم اگر اضافی اومد چشم. زیر لب غرغر میزدم  که خجالت نمیکشه یک دونه هم نگفت  18 تا ماشالا اعتماد به نفس :!

تو کلاس قرآن ِ دور همی زنونه شده بو یک خانم باحال ، شروع میکرد قرآن خوندن همین طور مثل ماشین می گازید ، غلط که می خوند و بهش درستش رو میگفتن توجه نمیکرد همین طوری ادامه میداد ,,,,,.

یک بار کلاس قرآن خونه اش بود . با مامان رفته بودیم خونه اش . خونه ی کوچیک و خلوت . از اونها که از پنجره اش نور میزنه داخل . 

خاطراتی که به وضوح ازش یادم بود .فضول و خسیس دخالتی  ، اخلاق خاص خودش رو داشت!

همسایه ی کوچه اونوری بود .  وقتی مامان خبر داد گفتم باورم نمیشه مرده باشه . مامان هم باور نکرد . می برندش زادگاه خودش  ،  از شنیدن خبر فوتش ناراحت شدیم . دیشب فوت شده .

16. چی کار می تونی بکنی تا از بین ببریش .

جمعه 25 تیر 1395 ساعت 11:06

من حول و ولا دارم . می دونم از کجا شروع شده . از اونجایی که کسی جلوم حالش خراب شد و من احساس نا توانی کردم . گوشی تو دستم بود که شماره بگیرم اما اون لحظه بی ارزه ترین آدم دنیا بودم . چه کنم چه کنم افتاده بودم . احساس نا توانی وعجز یکی از احساس های خیلی بد تو دنیاست . پزشکی به نظرم کار خیلی سختیه . باور خیلی قوی میخواد که سعیت رو کردی و تو شرایطی تو قادر نیستی کاری انجام بدی .

حول و ولا یک جور ترسه . منم تو هر کاری از اون به بعد حس بدو بدو داشتم . مرگ حس تلخیه . زندگی کسی رو که دوست داری ازت میگیره . خواسته و توان تو هیچ چیزی رو عوض نمیکنه . تازه متوجه فاصله ی قدرت خودت و خدا رو می فهمی . می فهمی قدرت خدا چقدر بزرگه . ناراحت شدن داره وقتی خواسته ات با خواسته اش یکی نیست . من ناراحتی نکردم . بیشتر شک زده بودم . مثل کسی که چینی پودر شده ی یک مجسمه ی با عظمت رو میخواد به هم بچسبونه و هر چی تلاش میکنه تیکه ها باز می ریزن پایین و همچنان با حرص بیشتر تیکه ها رو رو هم سوار میکنه . نمیخواستم قبول کنم که عظمت و توانایی و غرورم ریز ریز شده و از من یک من ِ ضعیف و نا توان به جا مونده . عزیز های من ، من رو ببخشید ، ببخشید که توانایی و قدرت این رو نداشتم که زندگیتون بهتون برگردونم . خودم رو پشت پرده ی نا باوری قایم کردم . خودم رو به خاطر دوست داشتن شما ها سرزنش میکنم . هیچ کاری از دستم ساخته نبود .

به خودم جرات ندادم که ناراحت باشم . دوست ندارم دوست داشته هام رو از دست بدم . ترس من رو احاطه کرده و من خودم رو در قالب یک بیمار یک بی عرضه دیدم . هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که لحظه هایی هست که ترسیدنم طبیعیه ، ناراحتیم طبیعیه ، اشک ریختنم طبیعیه ، بترسم ناراحت باشم اشک بریزم . خودم رو در همه ی این لحظه ها یاری کنم به جای سرزنش .

من نگرانم . من ترس دارم . من حول و ولا دارم . از انجام کارهام . میخوام به خودم بگم نگرانی تو طبیعیه و حق داری نگران باشی . من با تو ام . تو هر لحظه و هر موقعیتی . یاد بگیر نگرانیت رو چطوری مدیریت و کنترل کنی . مثل ناراحتی تو وقتی شیا دوست داشتنیت گم شد و از نظر دیگران کم ارزش بود برای پیگیری . گفتی که ناراحتی گمش کردی . پیگیری کردی اما پیدا نشد . حالا با گذشت یک روز کم کم داری به این می رسی که می تونی تحمل کنی پیدا نشدنش رو . کم کم فقدان و ناراحتیت که به وسعت دلته به لکه تبدیل میشه و رفته رفته به یک نقطه ریز ریز و ریز تر که دیگه دیده نمیشه ...

15. هِن هِن

چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 21:06
این دو روز انگار کالبدی بودم که از انرژی خالیش کردن . اونجور که باید بشنوه نمیشنوه ، اونجور که باید ببینه نمی بینه ، اونجور که باید فعالیت کنه نمی کنه . تازه به این کلکسیون احساس نگرانی و اضطراب رو هم اضافه کنید . درست مثل این استاد اهل فن ژاپنی که دستاش رو پنجولی میکنه و اووو اُاُاُاُوووو راه می ندازه و با تمام قوا حریفش رو پرت میکنه کره ماه و خودش ولو میشه ! یا اینکه زالو جای خون ، انرژیم رو میک زده باشه . درست مثل اینکه شب به محض چشم روی هم گذاشتن منو قول و زنجیر شده مثل بردگان مصری بردن سنگ های شونصد برابر خودم رو جا به جا کنم و احرام ثلاثه ازش بسازم و درست سی ثانیه به در اومدن صدای زنگ بیداری صبح منو برگردوندن تو رخت خواب . بلند شدم رفتم و تمام روز انتظار داشتن مثل یک کارمند نمونه با سرعت جت کار کنم . منم حس حلزونی رو داشتم که هی زور میزنه و فکر میکنه الان ربان قرمز دو میدانی رو پاره میکنه و اول میشه اما در واقعیت یک میل جا به جا شده!

14. یک هیچ!

چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 20:39

یکی از تاثیر های نوشتن رو امروز کشف کردم . جلوی خیلی از حرفهای بیخودیا بهتر بگم نمیخوای بگی ولی میگفتی رو میگیره ، حرفایی که شاید برای دیگران وسیله سو استفاده بشه ولی برای تو بلغمه ی ذهنیه . همکار آقا چرت و چرت می گفت و عین شتر می جویید من فقط نگاه میکردم بدون هیچ حرف اضافه ای ، خیلی هم به خودش فشار آورد که به چرت وپرت هاش دل بدم و باهاش هم سو بشم ولی موفق نشد ، خوب بود .

بعضی شوخی ها و حرفاش خیلی نچسب و بی پرده است حتی اگر هیچ منظوری نداشته باشه ، این طور موقع ها حس خوبی میده سکه رو یخ کردن! مثل همین بی تفاوتی و سکوت در برابر نهار شتریش!


13. مسئول مکرمه

چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 20:17

مسئول یک دستگاه شدم  . این جمله رو چندباری تکرار کردم که هم اعتمادم بچسبه به سقف ! هم به خودم بقبولونم که همه کارکرد و چک کردن و ... اش بامنه اصلا حول محور منه که داره کار میکنه . مثل یک بادکنک که نخ دهنه اش باز شده وا رفتم وقتی به خودم گفتم : برو بابا ! اون دستگاه قبل از تو هم کارش درست انجام میداد و هیچ مرگیش نمیشه اگر تو نباشی . الان من موندم این سوال که پس من اینجا چی کاره ام؟ هویجم!!

12. بشین و تماشا کن!

سه‌شنبه 22 تیر 1395 ساعت 21:51
چقدر به نظرم مسخره اومد . از صبح کله سحر که هوا هنوز تاریکه از خواب بلند میشی و میری سرکار انقدر مشغولی که وقتی به ساعت نگاه میکنی باورت نمیشه آخر های ساعت اداریته . تو گرما بر میگردی خونه . لم میدی زیر کولر و وضعیت گوشی رو وای فای روشن میکنی و ادامه میدی . مثلا داری خستگی در میکنی ، جواب بقیه هم که هیچی ! شارژ گوشی تموم میشه میپری رو تبلت ، تبلت شارژش تموم میشه می پری رو گوشی که تو شارژه ، میری سراغ لپ تاپ ،پیغام های تلگرام تموم میشه پیغام های اینستا رو چک میکنی میری بعدی لاین میری بعدی کانال میری بعدی ... این ماجرای چرخ و فلکی ادامه داره تا وقتی به ساعت نگاه میکنی و عدد 23 و خورده ای یا 24 و اندی رو نمایش میده! کار هر روز و هر شبه . آخر شب هم نمی فهمی چی شد . سه تاش کنارمن . از وقتی برگشتم کنارمن ساعت 10 و حوصله ام سر رفته . چقدر خسته کننده است این چرخه ی تکراری ...

11. چقدر دوست دارم جمله رو بگم و بشنوم

سه‌شنبه 22 تیر 1395 ساعت 21:24
خیلی وقت بود که یادم رفته بود چطوری دوست می شدیم با هم . چطور دوست هایی می شدیم برای هم . معنی دوست و دوستی چی بود . چطوری میشه دوست رو شناخت . کی دوسته کی دشمنه کدومشون بی صداقت لباس اون یکی رو پوشیده و بهت لبخند میزنه یا بهت اخم کرده . کی دوسته کی دشمنه . خسته و خوابالود سوار بی آر تی شدم . دختر بچه رو سکوی آهنی بخش خانم ها نشسته بود . جا برای نشستن من نبود ایستاده بودم و به در و دیوار میزدم خودم رو یک جا تکیه بدم تا راحت این چند ایستگاه رو تی کنم . پاک و بی آلایش بهم دوستی رو نشون داد بی حد و مرز . به دختری که شاید ازش 17 سال بزرگتر بود و لبخند به لب نگاهش میکرد ، به سادگی و خیلی راحت رو کرد و با خنده گفت : اسم من لیلاست ، با من دوست میشی ؟؟

10. یک خانم پر از عطر زنانگی ...

سه‌شنبه 22 تیر 1395 ساعت 21:17

شاید چیز عجیبی به نظر برسه .

اینکه با این سن و قد و هیبت  دوست داشته باشم یک دختر بچه ی کوچیک باشم بچگونه حرف بزنم و یک عروسک پولیشی دستم بگیرم و محکم بهش بچسبم . دامن کوتاه با یک تاپ تنم باشه و آسمون و زمین رو بهم گره بزنم . مامان شاد باشه و قربون صدقه ام بره و من بپرم بغلش و باهاش بازی کنم . دستاش بکشه روی سرم و نوازشم کنه . وقتی صدای در اومد بپرم بغل بابا ، همون جور که باباهای خسته وزن دختر بچه هاشون رو با هزار تا غر تو دلی تحمل میکنن و انگار معشوق کوچولوی خدا دادیشون در آغوش کشیدن . دوست داشتم تمام هم و غم و آرزوهام محدود میشد به داشتن بزرگترین باربی توی مغازه و خوردن شکلات و داشتن یک کیسه پر از حله و حوله و یک النگوی طلایی توی دستم و یک خواب آروم شبونه بی هیاهو که رویاش یک شازده ی عصب سوار و سیندرلا و کفش های بجا مونده با اون لباس های عروسکی سفید .


از سمت دیگه یک خانم تمام کمال بشم آماده برای آرامش یک مرد یک خانواده یک خانه ، یک آغوش یک پرنسس زیبای دوست داشتنی و مهربون و دلنازک ، که خسته از کار ضرح خشن سرکار رو در میاره و کلید در رو می چرخونه و میشه خانم یک خونه امید یک خونه خلاصه بشم تو یک رژ لب زنونه و یک مژه های فری و پیراهن بلند لخت و خواب عصر دلچسب و بوی غذا و آرامش شب و چشم انتظار چرخیدن کلید توی در ، تشنه ی یک جرعه مردانگی و پناهی امن ، صدای نفس های آرام بخش .


انگار این دو حالت رو ریخته باشن توی مخلوط کن و گذاشته باشنش رو دور تند ، از من و ذهنم اینا رو ساخته .ازم  اینا مونده ...


9. ورزش بی ورزش!

سه‌شنبه 22 تیر 1395 ساعت 19:29
اولین بار بود پام رو تو کلاس ورزشی می گذاشتم . تا قبلش جرات نمیکردم تنهایی برم دنبال ثبت نام و ... . چند جلسه اول حس خوبی داشتم . موزیک بود و ورجه وورجه و شلنگ تخته انداختن .  مدتی گذشت انگار توقع من بالا تر رفت . محیطش رو دوست نداشتم . احساس میکنم نقطه مرکزی سیبل کلاس ورزش می تونه مربی ش باشه ! که تمام نا خوش آیندی هات ازکلاس رو برات کم رنگ کنه . می تونه بهت انگیزه بده و با روحیه و بشاش باشه . ولی وقتی کسی که شوق داره رو به جای ور دستش قرار دادن می فرسته اون انتهای کلاس تا تمرکزش بهم نریزه ، تمرین درست نمیده و راهنمایی نمیکنه و انگار واسه خودش ورزش میکنه و یک بند بهت میگه تکون بخور وول بخور چشم منو دور دیدی ثابتی و ... حس خوبی نمیده . دلت می خواد عوضش کنی . دیگه اونجا نری .. حس تنوع طلبیت هم بهت میگه شاخه دیگه ای رو از ورجه وورجه امتحان کنی . من ورزش سخت و سنگین و نفس گیر رو دوست ندارم برام حکم شکنجه رو داره . ولی آمان از ورجه وورجه و آهنگ و اصوات آزاد شده و خنده و لب های کشیده ، آرامش و حرکت های لذت بخش آهسته و تن آرامی ، انگار روحت رو تازه میکنه ...

( تعداد کل: 28 )
<<    1       2       3    >>