آرزو

یکشنبه 20 خرداد 1397

از اونجا رفتم .

هق هق داشتم و بغض . نمیدونست که بیشتر ناراحتیم به خاطر نبودشه تا  جابجایی بخش . یک حرفایی زد که خندیدم نشد عین آدم بغض کنم و گریه . به خاطر همین اخلاقشه انگار که آدمو به خودش جذب میکنه . چاره ای نبود تن دادم به چرخش روزگار . 

تردید امروز اومده بود سراغم که شاید من جذب خشوصیاتش شدم تا خودش . آدم مگه جز خصوصیاتش چیز دیگه ای هم هست؟! منو ندید . 

چیزی ندارم ازش بنویسم چون ندیدمش . پیشش نیستم . بهم زنگم نزده براش عادیه انگار . 

امروز احساس کردم برگشتم پله ی اول که عشق و دوست داشتن یادم رفته و بهش فکر نکردم و ... اما همون دوست داشتن نور شعله کوچیکه تو دلم که نظرم رو به خلسه ی خواسته ی خدا برگردونه . من از خدا خواستم به مصلحت و بخت خوبم  روزیم کنه .

دلم دلدادگی دو طرفه ی درست درمون میخواد . 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد