X
تبلیغات
رایتل

7. ماورای طبیعت

سه‌شنبه 22 تیر 1395 ساعت 18:15

تو گوگل سرچ کردم رهایی از انباشتگی نمیدونم چطوری شد به کلیپ های صوتی جذب فراوانی و آرامش و ... رسیدم . گوشی رو گذاشتم تو گوشم و دراز کشیدم و گوش دادم . تمرکز کردم رو چشم روی سر یا همون چاکرا پیشانی . یک آن وحشت تو جونم اومد انگار از یک اتفاقی خیلی وحشت زده بشی . ادامه دادم گفتم ترسم می ریزه . با چشمای بسته حس کردم از پیشونیم نور میزنه ترسم بیشتر شد . حس کردم یک روزنه ای رو به مغزم باز شده و نور ازش وارد جمجمه ام میشه . بازم ادامه دادم . یک چیز خیلی وحشتناکی بود که حس کردم . جذب سلامتی و جذب آرامش رو هم بعدش گوش دادم  ، موقع جذب آرامش و تشکر از فرشته های آرامش بود که حس کردم سینه ام سنگینه انگار یک توپ فلزی با وزن خیلی بالا رو سینه منه . ریه هام انگار کوچیکن و هر چی نفس میکشم تنگه . کش لباسم حس خفگی بهم میداد . عصبانی و کلافه شده بودم انگار اون کش باعث بانی باشه . خودم رو  سرزنش کردم به خریدم که باز چیز درست حسابی نخریدی . اصلا این چیه شب تنته و فقط و فقط لباس خواب راحت بپوش و مدیتیشن به پایان رسوندم .

امروز که از خواب پا شدم اثرات آدم وحشت زده توی من بود . مثل همیشه که عصبی می شم یا ترس شدید دارم سمت معده و پایین شش هام گرفته بود . حالم نا خوش بود . یاد ترس هام از فضا ، از جن ، از خواب های ائمه ، از خواب های ترسناک ، از طلسم و جنبل و جادو افتادم! من از حس و حالات عجیب و غریب چاکرا و ... شدید ترسیدم . احساس میکنم چاکرا پیشانی من خیلی خیلی قوی و حساسه . نمیدونم چی کار می تونم بکنم . یک چیزی رو خوب میدونم حالت های ترس شدید رو دارم بدون اینکه دلیل محکمی برای ترسم وجود داشته باشه . یک معلول بی علت . امروز اصلا حال درستی نداشتم الان هم . انگار مدیتیشن و چاکرا و مراقبه و ... حالم رو بد میکنه و من نمیدونم دیگه برای رسیدن به آرامش دیگه باید به چی متوسل بشم . بگم پناه می برم به خدا از ترس های شدید بی علتم ! از دلم در اومد این جمله.

امروز با همین حال عجیب غریب یک خبر بیشعور! نا دوست داشتنی هم شنیدم که حالم رو عجیب گرفت ، صدام در نیومد با ارباب رجوع صحبت کنم . اونجور که ازم انتظار داشتن نبودم . خیلی زحمت کشیدم خیلی تلاش کردم اما مثل ماست با حرفا وا رفتم . من و با افراد کمی قبل تر وارد کار شده مقایسه میکنن ! مثل کسی شدم که برای امتحانش کل سال رو زحمت کشیده و شب امتحان کلی خونده و کل سوال ها رو با راه حل درست رفته و بعد امتحان فکر میکنه از 20 نمره 100 گرفته ولی وقتی جواب 7 رو می بینه انگار برج شونصد طبقه رو سرش آور شده و کل خستگی رو تنش می مونه ! بهش میگن چند تا ریزه کاری رو اشتباه کردی که گند زده به کل برگه ات و تو فقط فکر میکنی که مثل بقیه عالی هستی و عالی کار کردی و بهش فرجه میدن که شهریور ماه بیاد امتحان بده .

دلم درمون میخواد . دلم امنیت و شجاعت میخواد . خستگی این چند ماه  به تنم مونده ...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد