X
تبلیغات
رایتل

5. تپل ِِدوست داشتنی به قدر شجاعت

دوشنبه 21 تیر 1395 ساعت 18:34

با خوردن میونه خوبی داشتم . عاشق خوردن لواشک و چیپس و پفک و آلوچه و ویفر بودم . بابا آدمی نبود که زیاد پول بزاره کف دستمون . هفته ای 200 تومن بهم میداد . از اونجا که اجازه نداشتم پام تنها از در خونه بزارم بیرون مامان رو زور و فشاری می فرستادم مغازه تا با یک کیسه پر حله حوله بر نمیگشت ول کن نبودم! از بس حول بودم همه رو یک روزه می خوردم و عزا می گرفتم که تا یک هفته پول ندارم و برای خریدن خیلی چیزا باید تا هفته ی دیگه سر کنم .

بابا اجازه نمیداد برم بیرون برم مغازه . من و میزد . مثل ّ سگ ازش می ترسیدم شاید بهتر بگم از ضربه ی کف دستش توی صورتم یا لگد و درد کمربند توی تنم! یک بار بابا که سر کار بود و تو خونه تخم مرغ نداشتیم فقط من بودم و مامان ، از اون اصرار و از من انکار و ترس که اگر بابا میاد منو میزنه برم تخم مرغ بگیرم . مغازه دو کوچه بالا تر بود . گفت دنبالت میام . پریدم مغازه تخم مرغ خریدم توی مشمبا بود با بقیه پول . وسط راه با دیدن بابا و همکارش زهره ترک شدم تا مامان و پشت چادر گل گلیش قایم شدن با سرعت دویدم . مامان میگفت نترسم مراقب منه . بابا صداش گذاشته بود روی سرش . از اون لحظه ها چسبیدن من به در برای قایم شدن پشتش ، صدای مامان که من فرستادمش بقیه پول هم آورده ، صدای غلط کردی بابا به مامان ، صدای خودم که نزن ببخشید دیگه نمیرم و ... یادمه . زهره چشم گرفت از مادرم که هیچ وقت دیگه منو مغازه نفرسته .


بزرگ شده بودم . بهم میگفتن برو مغازه اما من دلم نمی خواست . میگفتم خودت گفتی نرو منو میزدی . میگفت الان فرق داره دیگه بزرگ شدی . تو ذهنم مونده بود این حریص بودن . هیکلم خوب بود تا دوره راهنمایی . ولی هی زمزمه میکردن داره چاق میشه . کمتر بخور . نزار چاق بشی . فیلا ن فلان و بهمان . از اون اندام قلمی  فقط اونی یادمه که لباس بادمجونی اکلیلی فرم دختر خاله به زور تنم کرده بودم که منو ببینه . و نصیحتم کنه که بیشتر از این چاق نشم . اون لباس قشنگ که به رنگ پوستم می اومد و منو مثل پرنسس ها کرده بود . یقه اش دلبری بود و پایین دامنش پفی مدل ماهی . بقیه عکس ها و قامتم شده بود نا زیبا . شده بود نخوردن و خوردن بیش از اندازه . شده بود حریص بودن و جواب پس دادن . زندگیم به اضافه وزن گذشت و نصایح و تذکره ها . و من دوست داشتم مثل بقیه راحت غذام رو تست کنم . راحت لباسم رو بخرم . راحت همون طور که هستم دوست داشته بشم . همون طور مردی مرا  دوست داشته باشه و طلب کنه که دستام رو توی دستش بزارم . زیبا باشم . خوش قیافه و زیبا .


من با پیام ها یی که احساس دوست نداشته شدنم رو بهم منتقل میکرد بزرگ شدم . غذا خوردم اما اکثرا بدون لذت . فقط میخوردم تا صدای معده ام را خفه کنم . تا بگم از خوردن خوشم نمیاد و دلیل بیارم برای این مردم حراف و دهن گشاد که من کم غذا هستم و خودم را برای مدت های ساعت حتی تا عصر گرسنه نگه میدارم و یادم می رود که این معده بی نوا سر زمانی مقرر لازمه سوخت رسانی بشه و حق داره لذت ببره از خوردن غذا . بدنم رو زجر دادم که مبارزه کنم با حرف دهن گشاد ها به ورزش های سنگین و بدو بدو ها و ... نا دوست داشتنی . بعد از طریق هایی فهمیدم که پروانه ی من کم توانه و مثل پروانه های دیگه کار نمیکنه . انگار ضربه ی سختی به روحم وارد شده باشه . دیگه دلیل داشتم برای حرف های مردم اما غصه دار هر چه کشیدم شدم . من خودم رو دوست نداشتم .

من یک تپل هستم .  که با دیدن سه تا عکس از عروس های تپل توی اینستاگرام خنک شدم و امید وار .  دوست دارم همان طور که هستم مرا دوست داشته باشند . دوست دارم خوش اندام باشم و زیبا . دوست دارم برای تغذیه ام کاری کنم . من فقط حریص بودن و متر کردن چاق و لاغری و ترس از سوال ها را در ذهن داشتم . لازم هست  برای خواب و خوراکم کاری کنم . گناه نیست اگر به اندازه ی شما ها غذا را دوست داشته باشم خوردن را هم . تپل بودن و دوست داشتن غذا گناه نیست . گناه نا عدالتی و فضولی و ناآگاهی شماست . چوب گناه خودتان را خودتان بخورید نه یک یا چندین بی گناه . هیچ کس کامل نیست .



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد